تبليغاتX
دانشگاه جامع علمی کاربردی صنعت جهانگردی
دانشگاه جامع علمی کاربردی واحد 2 و 22 وبلاگ تخصصی گردشگری و نرم افزارهای جهانگردی ایران
http://i10.tinypic.com/4mjsi6c.jpg
خبرگزاري فارس: كمتر هتلي مي‌تواند ديدن 18 بار طلوع خورشيد در يك روز را به مشتريانش وعده دهد اما يك شركت توريسم فضايي قصد دارد تا با ساختن اولين هتل فضايي اين امكان را در اختيار مشتريانش قرار دهد.ه گزارش خبرگزاري فارس به نقل از ديلي تلگراف، شركت خصوصي «گالاكتيك سوئيت» قصد دارد تا با اتصال چندين صفحه و قطعه به يكديگر در مدار زمين يك هتل 3 اتاقه را بسازد و اميدوار است كه تا سال 2012 اين تجارت را راه‌اندازي كرده و به بهره‌برداري برساند.
اما بليط سفر به اين هتل چندان ارزان قيمت نخواهد بود و اقامت 3 روزه در آن حدود 2 ميليون پوند هزينه در بر خواهد داشت.
اين شركت ادعا كرده كه در صورت دريافت اين مبلغ مشتريان را قبل از پرواز به هتل فضايي در يك جزيره گرمسيري آموزش خواهد داد. اين هتل قادر خواهد بود تا در هر 80 دقيقه يك دور كامل مدار زمين را بزند بنابراين مسافران در 24 ساعت 18 بار شاهد طلوع خورشيد در زمين خواهند بود.
«خاوير كلارامونت» از مديران اين شركت فضايي مستقر در بارسلونا گفت آنها تا كنون موفق به جلب موافقت چندين شركت براي اجراي اين پروژه 3 ميليارد دلاري شده‌اند.
يك شركت آمريكايي فضايي تا كنون موافقت خود براي اين پروژه را اعلام كرده و مذاكرات با شركت‌هايي از ژاپن و امارات عربي متحده نيز در جريان است.
آقاي «كلارمونت» افشاي هويت حاميان خود را رد كرد اما اعلام كرد كه حدود 40 هزار نفر در جهان توانايي انجام اين سفر را دارا هستند.
اين اولين پبشنهاد براي ساخت يك هتل فضايي نيست و در دهه 60 هم يكبار هتل هيلتون پيشنهاد انجام اين كار را داده بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 18:42  توسط مریم قلمکار  | 

به تاریخ 2 مرداد سنۀ 1386 مصادف با 24 ژانویه2007 و نهم رجب سنۀ 1428، سفر آغاز کردیم به سمت دشت یونزا در دامنه البرز مرکزی، منطقه رودبار قصران و فشم در منطقه گرمابدر.
طبق برنامه قبلی من به همراه خانم اتفاق ، رأس ساعت 5  صبح روبروی باغ فردوس بودیم و با جمعیت بسیار فراوانی که حضور نداشتند مواجه شدیم. البته استاد همراه با 4 نفر از بچه ها از ما استقبال کردند. بالاخره بعد از معارفه افرادی که تازه به گروه ما ملحق می شدند، در ساعت 5:20  صبح به همراه 16 نفر دیگر راه افتادیم. نظر به اینکه همه احساس گرسنگی می کردند، راه را به سوی دربند کج کردیم تا صبحانه ای میل کنیم تا نیروی کافی برای سفر داشته باشیم؛ چون به علت گرانی بنزین و کم شدن سفر مردم، تمام رستوران های میان راه تعطیل کرده اند، از شانس ما رستوران های دربند هم تعطیل بودند. بنابراین جای دیگه ای رو پیدا کردیم. جای همگی خالی، یک صبحانۀ کامل: املت، نیمرو، نان، پنیر، کره، عسل و...
خلاصه اینکه ساعت 6:30  صبح حرکت کردیم. حوالی ساعت 8  صبح بود که یک ایست نسبتاً کوتاه داشتیم. کمی استراحت و دوباره 8:15 حرکت.
در حال حاضر در ارتفاع 3425 متر از دریا هستیم و هوا خنک تر شده. گرمابدر که رسیدیم، سوار وانت شدیم تا به محل برگزای اردو( camp )برسیم. یکبار دیگر در گردنه «خاتون بارگاه» که بلند ترین نقطه این راه است (3132متر) توقف کردیم.

 در میانه راه به علت بارش باران شب قبل و خرابی راه ها مجبور شدیم بقیۀ راه را پیاده برویم. بعد از کلی پیاده روی به محل استقرار اردو (  camp ) رسیدیم. مکان های موجود در منطقه را بررسی کردیم و بالاخره یک جای خیلی خوب را انتخاب کردیم ، نزدیک آب بود، مسطح و دور از کندوهای عسل بود. زمین کمی سفت ولی در کل مکان مناسبی بود. همان اول شروع کردیم به برپایی camp. اول میزها را برپا کردیم. برای 17 نفر 4 میز کافی بود.
بعد از صرف چای (و بعضاً نسکافه) به همراه شیرینی و کمی خستگی گرفتن، وسایل را جمع کردیم و به قول استاد: «یک گله( بع) و دو فروند سگ و یک فقره چوبدار در ساعت 11:4 دقیقه از محل کمپ مجموعاً 38 دستگاه سان دیدند، ما هم با آنها هم صدا شدیم.»

 
در11:20 آموزش برپایی چادرها انجام شد. هر 2 نفر یک چادر داشتند بنابراین بعد از آموزش، هر گروه، چادر خود را بر پا کرد. چادر آقای چهکنوئی بالای تپۀ رو به رو بود تا کاملاً همه چیز زیر نظرشان باشد.

بعد از چادر زدن وقت کمی تفریح  و ناهار بود. بنابراین من به همراه چند نفر قسمت تفریحی را انتخاب کردیم در حالیکه بقیه قسمت ناهار را انجام می دادند؛  سدی ساختیم به چه عظمت، باور نمی کنید؟ عکسهاش هست!
 


ناهار هم بسیار خوشمزه بود، چلوکباب کوبیده با گوجه و فلفل اضافه!
حدود ساعت 14 بعد از ظهر بود که آموزش توسط آقای چهکنوئی آغاز شد: مبانی اکوتوریسم و مکانهای اکوتوریستی ایران.
آموزش تا حدود ساعت 30/18 بعد از ظهر ادامه داشت. کم کم باد شروع به وزیدن کرد، هوا خنک تر شد و یک نم باران زد. بعد از کمی استراحت و بازی (انواع مختلف) رفتیم سر شام. هرکس کاری انجام می داد: آقای چهکنوئی که تمام وسایل سفر ما را فراهم کرده بودند، جوجه کباب به سیخ می زدند، سوپ هم درست کرده بودند که کارِ هم زدنش با من بود. بعد از شام میز را جمع کردیم و دور آتش نشستیم. کم کم همه جمع شدند.

حدوداً تا 2 صبح بیدار بودیم تا بالاخره استاد، خود دست به کار شدند و ما را به شیوه ای کاملاً خاص پراکنده کردند. گویا صداهای ما، مانع از خوابیدن بعضی ها شده بود. البته چند نفر هنوز هم بیدار بودند و شطرنج بازی می کردند. لااقل صداهایشان که حاکی از این قضیه بود.

شب سردی بود، لااقل برای من و سایر افرادی که بار اولشان بود که بیرون از چهار دیواری اتاقشان می خوابیدند. بعد از اینکه همه رفتند بخوابند، باران گرفت و تا نزدیکهای صبح بارید.
هوای صبح عالی بود. کمی خنک بود . ولی در کل خوب بود . فکر می کنم اولین نفری بودم که از چادر بیرون آمدم . همه جا و همه چیز خیس بود . صندلی ها، دستمال های کاغذی روی میز، یکی از پتوها که بیرون مانده بود، به علاوۀ کاپشن یکی از بچه ها.

یواش یواش بچه ها بیدار شدند و صبحانه هم آماده بود. یک صبحانه شاهانه: املت گوجه فرنگی، نان و پنیر، کره و عسل، حلوا ارده، آب پرتقال، شیر، قهوه، چای و... واقعاً که دست پخت آقای چهکنوئی عالیه.
البته مهمترین چیزی که ما در این سفر یاد گرفتیم، طریقۀ شکستن تخم مرغ توسط میز بود که توسط خانم اتفاق، به طور عملی آموزش داده شد و همۀ ما استفاده کردیم!


بعد از خوردن صبحانه و جمع کردن میز، چون هوا کمی گرفته بود، چادرها را جمع کردیم. ساعت حدوداً 11 بود و تا ساعت 11:30 که زمان کلاس نقشه خوانی بود وقت داشتیم. بنابراین گروهی از بچه ها رفتند بالای کوه و من و سایرین هم تا نزدیکی دریاچۀ لار که تا اقامتگاه ما حدوداً 20 دقیقه فاصله داشت رفتیم. اما مجبور شدیم برگردیم تا به کلاس برسیم. هر چند وقتی برگشتیم کلاسی در کار نبود. بچه ها داشتند بالای کوه بازی می کردند، من هم رفتم بالای کوه. آقای چهکنوئی هم ناهار را آماده می کردند. ناهار دست پیچ بود به همراه سالاد ماکارونی به همراه سایر مخلفات.

هوا دیگر خیلی بد شده بود و مجبور شدیم یک ساعت زودتر از زمان مقرر حرکت کنیم. حالا که زمان برگشت است، زمان هم خیلی زودتر می گذرد. انگار که اسم «تهران» یا «بازگشت به تهران» روی زمان هم تأثیر منفی می گذارد. پیاده راه برگشت را در پیش گرفتیم،

 

 بارانی بسیار تند بارید، طوری که همه کاملاً خیس شده بودند و تا زانو گِلی شده بودند. بعلت بارش باران، راه خاکی ای که روی آن پیاده می رفتیم دارای چاله های عمیق شده بود. همین باعث شده بود تا یک وانت در گل گیر کند و خطر افتادن آن در یکی از این چاله ها بود. اما به کمک پاترول آقای چهکنوئی توانست از گِل دربیاید و به راهش ادامه دهد. پیاده روی و باز هم پیاده روی، آن هم در گِل. راه خیلی طولانی تر از آنچه فکر می کردیم شده بود. برای همین چند نفری که می خواستیم به خودمان امیدواری بدهیم، به جای پیمودن راه صاف شدۀ مارپیچ، راه مستقیم به پایین یا همان «راه مال رو» را انتخاب کردیم و این به قیمت زخمی شدن دست ها و پاها و گِلی شدن تمام لباسهایمان تمام شد.

 .

 پیاده روی و باز هم پیاده روی، آن هم در گِل. راه خیلی طولانی تر از آنچه فکر می کردیم شده بود. برای همین چند نفری که می خواستیم به خودمان امیدواری بدهیم، به جای پیمودن راه صاف شدۀ مارپیچ، راه مستقیم به پایین یا همان «راه مال رو» را انتخاب کردیم و این به قیمت زخم شدن دست ها و پاها و گِلی شدن تمام لباسهایمان تمام شد.
میان راه آقای چهکنوئی ایستاده بودند و طبق معمول بچه ها را با چای تقویت می کردند. وقتی که مطمئن شدند که همه آمده اند، دوباره به راه ادامه دادند. ما تا ساعت 6 که رسیدیم به درب ورودی منطقۀ حفاظت شده، راه رفتیم، ما آخرین گروه بودیم اما وقتی رسیدیم، هیچ اثری از اتوبوس نبود. دوباره باران گرفت، این بار از هر دفعه بدتر بود؛ تگرگ هم همراهش داشت. همه رفتیم زیر سقف کلانتری کناری تا اتوبوس آمد و ما سوار شدیم و آمدیم به سمت تهران.
خیلی دلم می خواست بگویم که بچه ها از خستگی زیاد، تا سوار ماشین شدند خوابشان برد، اما نمی شود چنین دروغ بزرگی گفت. چون تا خودِ تهران سروصدا کردند، بدون اینکه یک لحظه هم ساکت شوند.
بالاخره رسیدیم تهران. عده ای وسط راه پیاده شدند، یک سری هم پایین تر از میدان قدس. من و چند نفر دیگه، روبروی باغ فردوس و سایرین همراه با راننده رفتند تا در نزدیک ترین جا پیاده شوند. در اینجا عملاً سفر ما به پایان رسید. باز هم برگشتیم به این شهر خاکستری خسته. اما همه شادند و یک نیروی تازه دارند برای روبرویی با روزمرگی زندگی شهری.
گروه، گروهِ خوبی بود.

 گروه، گروهِ خوبی بود. من که عضو جدید و تازه وارد بودم، اصلا  نفهمیدم که خیلی از اعضای این گروه برای بار اول است که همدیگر را می بینند. خیلی چیزها از استادانمون یاد گرفتیم. خیلی چیزها هم وقت نشد که یاد بگیریم. از نقشه خوانی مهمتر، آموزش «رفع حاجت در طبیعت» بود که ما تا به همین دقیقه هم از آموختن آن بهره مند نشدیم. به امید آموزش این موضوع در سفرهای بعد.

و این بود سفرنامۀ این بنده حقیر که تنها گوشه ای از تجربه های این دو روز را بازتاب کرد

سمیرا طهرانچی

 

یک گزارش سفر دیگر

مونا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:55  توسط دانشگاه جامع علمی کاربردی  | 

خبرگزارى آريا- رستورانى در چين خدمات جديدى به مشتريان خود مى دهد كه در نوع خود جالب و جديد است.

به گزارش سرويس اجتماعى آريا، افرادى كه براى غذا خوردن به اين رستوران مى روند اين امكان را دارند كه بشقابها و تمامى ظروف شكستنى را خرد كنند.

اين رستوران «دارك» (تاريكى) نام دارد و در شهر پكن است و سه اتاق را به مشتريانى اختصاص داده كه تمايل دارند فشارهاى روحى خود را تخليه كنند. به گفته مالك اين رستوران تصوير سياهرنگ دو انسان به عنوان نشانه روى ديوار نقاشى شده و مشتريان مى توانند آنها را به جاى دشمنان و افراد مورد تنفرشان هدف گيرى كنند. قيمت هر بشقاب 10 يوان و ساير ظروف نيز قيمتى در حدود 30 تا 200 يوان دارند.


1یوان= 122تومان
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 21:19  توسط مریم قلمکار  | 

امروزه بدون شک تبلیغات نقش به سزایی در افزایش محبوبیت محصول یک شرکت و رسیدن به اهداف یک سازمان دارند . نکته ای که در تبلیغات باید به آن توجه شود ارایه ایده ای نوین و غیر تکراری است در عین اینکه تاثیر گذار و به یادماندنی باشند .به عکسهای زیر توجه کنید تا متوجه شوید چه قدر ماهرانه منظور تبلیغ دهنده را به بیننده انتقال میدهند.
*تبلیغ صلیب سرخ استرالیا برای اهدای خون:در این عکس نوشته شده :”پول همه چیز نیست. بدون پرداخت حتی 1 سنت جان 3 نفر را نجات دهید” و در این عکس جعبه ای به شکل صندوق صدقات طراحی شده است که به جای پول در آن خون وجود دارد و به شما نیز پیشنهاد میکند که به جای اهدای پول ,خون خود را اهدا کنید و از این طریق جان سه نفر را نجات دهید:

*داروی کاهش وزن : در این عکس سگی را میبنید که در اثر مصرف این دارو وزنش کاهش پیدا کرده و پوستش آویزان شده است:*تبلیغ نوشابه انرژی زا:البته من اول فکر کردم که تبلیغ ماشین لباسشویی هست و برای اینکه نشان بدهد این ماشین لبسشویی سبک هست این مرد به جای جایجایی لباسها,لباسشویی را جابجا میکند:


*انجمن بیماران سرطانی:در عکس نوشته شده :”سیگار کشیدن موجب کاهش وزن میشود (یک ریه در هر بار مصرف سیگار) :


*آب نبات بی شکر:طوریکه آنقدر بیشکر است که مورچه ها هم به آن نزدیک نشده اند:http://i19.tinypic.com/5zpb2af.jpg
*جاروبرقی زیمینس:زنی را نشان میدهد که در یک اپرا در حال جارو کردن سالن با جاروبرقی زیمنس است و این یعنی نهایت کم صدا بودن یک جاروبرقی:



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:9  توسط مریم قلمکار  | 

عطر و طعم لذیذ بستنی ایرانی در سرزمین بستنی دوست ها ( ایتالیا) طرفداران زیادی دارد.


http://i9.tinypic.com/6b0nofa.jpg

واحد مرکزی خبر: رضا جواد پور ، یکی‌ از هموطنان‌ اصفهانی‌ که‌ در شهر رم‌ چند مغازه‌ بستنی‌ فروشی‌ دارد گفت‌: بهترین‌ بستنی‌ ایرانی‌ را با گلاب‌‌ ، زعفران‌ و پسته‌ ایرانی به‌ نام‌ بستنی‌" رضا مشتی"‌ در مغازه‌ های خود در ایتالیا می فروشم و مردم این کشور به آن علاقه زیادی دارند.

وی بابیان این که ایتالیایی‌ ها علاقه‌ فراوانی به‌ بستنی‌ دارند و سالانه‌ ‌4‌ میلیارد یورو صرف‌ خرید بستنی‌ می‌ کنند, گفت : بستنی‌ ایتالیایی‌ به‌ علت‌ داشتن‌ مواد اولیه‌ مرغوب‌ و سالم‌ در جهان‌ معروف‌ است‌ و بسیاری‌ از مردم‌ این‌ کشور در فصل‌ تابستان‌ جای‌ ناهار بستنی‌ می‌ خورند‌.

جوادپور که‌ یک‌ کارخانه‌ بستنی‌ سازی‌ نیز دارد، گفت‌: بستنی‌ رضا مشتی‌ اکنون در میان بسیاری‌ از بستنی‌ فروشی‌ ها سراسر ایتالیا توزیع می‌ شود
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:53  توسط مریم قلمکار  |